موزه معصومیت

عکس از شادی گنجی
عکس از شادی گنجی
شادی گنجی نوشته شده توسط

به نقطه پایان جمله آخر کتاب «موزه معصومیت» نوشته اورحان پاموک که رسیدم، نتوانستم بر کشش و میل عجیبی که برای در استانبول بودن به سراغم آمده بود، غلبه کنم. همین قدر زمان احتیاج داشتم که کارهای روزهای آینده را کنسل کرده و وسایلم را داخل کوله‌ام بگذارم. چند ساعت بعد سوار اتوبوسی بودم که در پایانه مسافربری غرب تهران، منتظر سوار شدن مسافرها بود برای حرکت به سمت استانبول. اتاقی کرایه کردم در خیابان چوکورکوما در محله بی اوقلو تا در چند قدمی ساختمان آجری رنگ موزه معصومیت باشم. هر روز برای دیدن بخشی از شهر از جلوی موزه می­گذشتم؛ به بوسفور، محله نیشانتاشی، شاخ طلایی، رستوران­ها، مسجدها و جاهای دیگری که داستان کتاب در آن مکان­ها اتفاق افتاده بود، سر زدم تا روز آخر که بلاخره جلوی پنجره کوچک موزه رفتم و بلیتی را برای دیدن اشیای داستان موزه معصومیت خریدم.

پاموک و استانبول به گردن هم خیلی حق دارند. این را می­شود از استانبولی که در تمام داستان‌های پاموک پهن است و از پاموکی که بهتر از هرکس، خاطره­های استانبول را حفظ کرده است، فهمید. فرید اورحان پاموک آن‌طور که خود نوشته، سال ۱۹۵۲ در خانواده­ای پرجمعیت و ثروتمند به دنیا آمد و از هفت تا بیست و دو سالگی فکر می­کرد، نقاش خواهد شد.

فرید همه این سال­ها را با جدیت نقاشی کرد، اما رشته­ای از حوادث او را وقتی دانشجوی سال سوم معماری بود به این نتیجه رساند که نه نقاش خواهد شد و نه معمار؛ پس دانشگاه را رها کرد و نویسنده شد. به قول خودش: «وقتی به زندگی­ام می‌نگرم، مردی را می‌بینم که بی‌وقفه در غم و شادی، پشت میزی نشسته و می‌نویسد». برای نخستین کتابش (آقای جودت و پسران)، هرچند جایزه رمان­های چاپ نشده را هم برده بود، چهار سال تمام دنبال ناشر گشت. بعدها، نوشته­هایش جایزه­های مختلف ادبی را از آن او کرد و کتاب­هایش به ۵۵ زبان دنیا ترجمه شد.

من اسم اورحان پاموک را در سال ۲۰۰۶ شنیدم؛ زمانی که جایزه نوبل را برای کتاب «نام من سرخ»، از آن خود کرد. پاموک مثل بسیاری از روشنفکران تاریخ با دریافت این جایزه هیچ پیام تبریکی از دولت وقت کشورش، ترکیه، دریافت نکرد، زیرا یک سالِ قبل در مصاحبه‌ای گفته بود: «در ترکیه سی هزار کرد و یک میلیون ارمنی کشته شده­اند و کسی جز من، جرأت بحث درباره آن را ندارد.»

داستان «موزه معصومیت» در می سال 1975 (خرداد 1354) در سی سالگی کمال، راوی داستان، در «خانه مرحمت» در خیابان تشویقی استانبول آغاز می­شود؛ زمانی که او نامزد دختری زیبا، متمول و تحصیل‌کرده است و حتی سرنوشتی که در ادامه داستان می­آید به ذهنش هم خطور نمی­کند. علاقه کمال به فسون، دختر هجده ساله­ای از قوم و خویش­های دورشان که وضع مالی خوبی هم ندارند، تا جایی پیش می­رود که نامزد، کار و حتی خانواده­اش را به دست فراموشی می‌سپارد. هرچند کمال برای مدتی فسون را گم می­کند و وقتی او را باز می‌یابد فسون ازدواج کرده است، اما در شرایط رقت‌انگیزی؛ باز هم، نُه سال تمام تلاش می­کند تا فسون را از دست ندهد. در همین سال­ها اشیایی را که فسون به هر طریقی با آنها ارتباط داشته، از گوشه و کنار زندگی­اش برمی­دارد تا شاید هر کدام حس‌و‌حال حضور فسون را برای او تداعی کنند؛ از ته سیگارهای فسون گرفته تا رنده و گوشواره و نمک­پاش. تمِ اصلی این داستان، رمانتیک است، اما در خلال روایت‌های عاشقانه و دیوانه‌وار کتاب، این استانبول است که بیشتر و بیشتر معرفی می­شود. آدم­ها، ساختمان­ها، خیابان­ها، محله­ها، باورهای مردم و تاریخ استانبول مواد اولیه داستان هستند و عشق مثل ادویه و چاشنی به آن رنگ‌و‌بو می­دهد، جذابش می­کند و چنان تأثیرگذار که شما با هر قاشقی که به دهن می­برید، مزه‌مزه‌اش کنید و طعم جدیدی را بچشید در این کتاب.

 

 

برای خواندن ادامه این مطلب به شماره شش مجله فارسی گیلگمش مراجعه کنید.

نظر دادن